عبور از غبار
15,000 تومان
رمان عبور از غبار داستان دکتر «امیرحسین موحد» پس از متوجه شدن ماجرای «آوا»، علاقه قدیمیاش به او را آشکار میسازد تا بتواند با او ازدواج کند
افزودن به علاقه مندی ها
اشتراک گذاری
معرفی اجمالی محصول
رمان عبور از غبار
🍀نویسنده: #نیلا
🍀ژانر: #عاشقانه #پزشکی
خلاصه رمان عبور از غبار
دکتر «امیرحسین موحد» پس از متوجه شدن ماجرای «آوا»، علاقه قدیمیاش به او را آشکار میسازد تا بتواند با او ازدواج کند. آوا که پس از هومن گذشته تلخی را تجربه کرده به پیشنهاد دکتر موحد پاسخ مثبت میدهد؛ اما درست در روز عروسی و در آرایشگاه تلفنی به آوا میشود که ممکن است تمام زندگی او را نابود کند. امیرحسین آن شب را مدیریت میکند، از سویی «آفاق» همسر سابق امیرحسین تلاش میکند زندگی آوا را به هم بریزد…
در قسمتی از رمان عبور از غبار می خوانیم
مرد سرشو تکونی داد که زنش گفت:
دردم داشته باشه که چیزی نمی گه …..
امیر حسین به زن لبخندی زد و گفت:
نه خداروشکر بهتره… مشکلی نداره… نگران نباشید
زن پیش دستی میوه رو به سمتم کمی کشید و با لبخند شیرینی گفت:
بفرمایید… قابل دار نیست
سردرگم بهش لبخندی زدم و پیش دستی رو بیشتر به سمت خودم کشیدم …. امیر حسین از کیفش برگه مخصوصی رو برای نسخه در آورد و گفت:
داروهای جدید و برات مینویسم … حتما بگیره و مصرف کن پشت گوش بندازی ……
مرد که می خورده چیزی تو سن و سالای امیر حسین داشته باشه با لبخند گفت:
برای اون مورد خیلی ممنون … بینهایت لطف کردی
امیر حسین همونطور مشغول نوشتن لبخند زد و برگه رو به سمت زن گرفت و رو به مرد گفت:
کاری نکردم .. اگه باز موردی بود … در خدمتم …..
مرد با محبت نگاهی به من انداخت و از امیر حسین پرسید:
از همکارا هستن ؟
امیر حسین نگاهی به من انداخت و با لبخند دلگرم کننده ای گفت:
بله .. هم همکار .. هم دوست… هم یه هم صحبت بی نظیر … خانوم دکتر او فروزش … همسرم
نوی جمع نا اشناشون با نگاهایی که از سر ذوق بهم دوخته شده بود با لبخند و کمی خجالت به
امیر حسین خیره شدم که مرد با اینکه کمی تعجب کرده بود لبخندی بهم زد و گفت:
بسلامتی .. مبارک باشه … ببخشید خانوم دکتر … به جا نیوردیم … اقای دکتر که رو چشم ما جا دارن … شما که دیگه جای خود دارید. خیلی خیلی خوش اومدید
بهش لبخندی زدم و گفتم:
محبت دارند
رابطه بینشون بیشتر از به پزشک و بیمار بود …. در این بین دخترک با عروسک قشنگی که تو دست. داشت سرشو از لای در تو آورد و به من خیره شد که مادرش بهش گفت :
ستاره جان بیا تو…
دخترک که معلوم بود به خاطر حضور من غريبى میکنه با نگاه خیره ای به من و بعد به امیر حسین وارد اتاق شد
و همراه عروسکش به سمت امیر حسین رفت و بی خجالت رو پاهاش نشست با ناباوری بهشون خبره بودم که زن به دختر گفت:
ستاره جان بیا پایین. عمو رو خسته نکن
اما امیر حسین با خنده دستاشو انداخت دور فاطمه و در حالی که از گونه هاش بوسه می گرفت رو به زن گفت:
جاش خوبه… کجا بیاد؟ … اذيتمم نمی کنه .. مگه نه ستاره خانوم ؟
دختر خدا خواسته بوس محکمی از گونه امیر حسین گرفت و گفت:
من جام خوبه مامان
به خنده افتادم و به نگاه خندون امیر حسین چشم دوختم که مرد گفت:
انشالله خدا چند تاشو بهت بده امیر حسین جان
امیر حسین راحت به حرفش خندید اما من گونه هام گل انداخت و به زن که با لبخند بهم خیره شده بود نگاه کردم …. امیر حسین از خجالتم خنده اش گرفته بود و با شیطنت گاهی نگاهی به من می نداخت..
بعد از نیم ساعت نشستنی که تمام مدتش ستاره رو پاهای امیر حسین بود …. دسته چکشو در آورد و رو به مرد گفت:
محسن جان من اینو می نویسم… خودت دیگه زحمتشو بکش .. من وقت نمی کنم ….. تا قبل از عید حسابی سرم شلوغه.. بعدشم نیستم …. پس دست خودتو می بوسه
باشه… نگران باش….
خبره به دستای امیر حسین … مرد به من لبخندی زد و گفت:
همسرتون مرد بی نظیریه ….. هر چی ازش تعریف کنم کمه
…. نمی دونستم قضیه از چه قراره برای همین حرفی برای گفتن نداشتم جز لبخند اینی که می تونست کلی حرف داشته باشه
امیر حسین برگه چکو از دفترچه جدا کرد و به سمت مرد گرفت و گفت:
یکم مبلغشو بیشترش کردم …..
مرد چکو گرفت و خیره به مبلغ با لبخند گفت:
این یکمه مرد …؟
امیر حسین با خنده دسته چکشو نوی کیفش گذاشت و گفت:
چیزی نیست
رفتار زن و مرد نشون میداد ادمای این اطراف نیستن …. حتی ظاهر و لباس پوشید ناشونم به ادمای اینجا نمی خورد
اما چرا اینجا زندگی میکردن رو نمی تونستم درک کنم
لحن حرف زنشون به ادمای تحصیل کرده میخورده و رسم مهمون نوازی رو خوب ادا کرده بودن… و رابطشون با امیر حسین خیلی خیلی صمیمی بود
وقتی از خونه خارج شدیم و به سمت ماشین رفتیم توی فکر فرو رفته بودم که با بی حواسی به سمت این یکی در رفتم و خواستم سوار بشم که امیر حسین ازم پرسید:
مگه قرار نبود تا خونه تو رانندگی کنی ؟
گیج نگاهش کردم خنده اش گرفت و گفت:
باشه … سونيجو بده من
سونیج رو به طرفش گرفتم و بعد سوار شدم… زمانی که پشت فرمون قرار گرفت خیلی تلاش کردم جلوی کنجکاویمو بگیرم ….. موفق هم بودم … عوضش ساکت ساکت شده بودم …. و دیگه چیزی نمی گفتم
وقتی به خونه رسیدیم … از همون بدو ورود تلفن امیر حسین زنگ خورده بود و اون مشغول حرف زدن بود ….
وارد اتاق خواب شدم… پالتومو در آوردم از زیر به تیشرت قرمز با استینای توری و یه شلوار جین تنم بود ….. … بعد از شستن صورت در حال مرتب کردن موهام بودم که سرشو از لای در تو آورد و گوشیشو کمی از لیها و گوشش دور کرد و اروم ازم پرسید
چی می خوری سفارش بدم ؟ …
این اولین شبی بود که باهم و تنها بودیم… یکی از بیماراش باهاش تماس گرفته بود و امیر حسین داشت نکات مهمو بهش میگفت…
دستی به لباسم کشیدم و به سمتش چرخیدم و اروم گفتم
لازم نیست الان یه چیزی درست می کنم
با خنده گفت:
مطمئنی؟
با خنده و با همون صدای اروم گفتم:
شک نکن
خندیدم و دوباره گوشی رو به گوشش نزدیک کرد و برای ادامه حرفاش ازم فاصله گرفت
وارد اشپزخونه شدم …. و در یخچالو باز کردم … همه چی توش بود… فریز رو هم نگاهی انداختم.. هیچ کم و کسری نداشت …..
مواد مورد نیازمو برداشتم که صداش از پشت سر باعث ش دست از کار بکشم :
زحمت نکش از بیرون به چیزی سفارش می دم بیارن
طره ای از موهای جلوم رو که اویزون شده بودن رو با دستم کنار زدم و به طرفش برگشتم و گفتم:
نترس دست پختم اونقدرام بد نیست
اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “عبور از غبار” لغو پاسخ
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.