رمان دریچه از هانیه وطن خواه
16,000 تومان
مشخصات رمان دریچه
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
نویسنده: هانیه وطنخواه
فرمت: PDF (قابل مطالعه در موبایل، تبلت و کامپیوتر)
تعداد صفحات: کامل و بدون سانسور
افزودن به علاقه مندی ها
اشتراک گذاری
دانلود رمان دریچه اثر هانیه وطن خواه با لینک مستقیم وکامل
معرفی رمان دریچه
رمان دریچه اثر هانیه وطنخواه یکی از رمانهای عاشقانه و احساسی است که با روایت شیرین و پر از چالش
های عاطفی، دل بسیاری از علاقهمندان به ادبیات عاشقانه را به دست آورده است. این رمان داستانی پرکشش دارد
که در همان صفحات ابتدایی مخاطب را با خود همراه میکند و او را مشتاق میسازد تا پایان ماجرا را بداند.
خلاصه رمان دریچه
داستان دربارهی محیا دختری حساس و درگیر گذشتهای تلخ است. او در جوانی همراه با ماهور (پسر داییاش)
مرتکب
اشتباهی میشود که سرنوشت هر دو را تغییر میدهد. ماهور بهای این خطا را با از دست دادن عشق زندگیاش
میپردازد و حالا، پس از گذشت سالها، هر دو شخصیت درگیر سنگینی قضاوت دیگران هستند.
این دو میخواهند دوباره زندگیشان را از نو بسازند، اما آیا میتوانند از زیر بار نگاه سنگین اطرافیان رها شوند
و عشق واقعی را تجربه کنند؟
چرا رمان دریچه محبوب است؟
قلم روان و توصیفهای دلنشین نویسنده
فضای عاشقانه همراه با لحظات پرتنش و احساسی
شخصیتپردازی دقیق که خواننده به راحتی با کاراکترها همزادپنداری میکند
موضوعی متفاوت که به خطاهای جوانی و پیامدهای آن در آینده میپردازد
در قسمتی از رمان دریچه باهم میخوانیم
من فقط يادم نبود اين موهای لعنتی رو مهراوه دوس داره…فقط يادم
رفته بود همين.
ابروهايم را باال دادم.
اعتماد به نفسش هم زيادی زياد بود مردک خرفت فراموش کار.
– اتفاقا چند شب پيش بهم فهموندی بيخودی اين همه سال نگرانت
بودم…خودکرده را تدبير نيست…من نگران آبروی خانوادمم…نگران
بابامم…نگران آينده اون بچه ايم که داره به دنيا مياد…نگران همه
اوناييم که به خاطر بچه بازی تو و اون مهراوه ديوانه قراره نابود بشن.
کمی از شدت لبخندش کم شد ، اما چشم هايش همچنان مهربان
بودند.
– حاال ميون اين همه آدمايی که نگرانشونی يه جا هم واسه من پيدا
کن…پيدا کن و يه محبتی کن.
با پوزخندی که به جان لب هايم چسبيده بود و کنار هم نمی رفت ،
گفتم : چه محبتی دقيقا؟
دست هايم را بيشتر فشرد و گفت : موهامو برام بزن…از ته ته.
شوکه شدم.
خل شده بود.
يا خيلی عاقل…
نمی شد فهميد.
فقط می شد فهميد که حرکتش امتياز بااليی داشت.
– ميخوام آخرين سوء تفاهم رو از بين ببرم…واقعيت اينه ديگه من از
گذشته هيچی نميخوام…من تو يه سنی مهراوه رو می
خواستم…نشد…نخواستن که بشه…نخواست که بشه…االن تو اين
سن…من فقط ميخوام موهامو بزنم…ميخوام گذشته رو بذارم برای
گذشته.
– شعاره؟
خنديد.
لعنتی خوب می خنديد.
آنقدر خوب ، که آدم دلش برای خنده هايش تنگ ميشد.
لعنتی خوش خنده دلم را آرام کرده بود.
به خنده اش لبخند زدم.
******
رمان های مشابه رو دست کم نگیرید
رمان اچمز اثر عادله حسینی رو هم میشه یکی از بهترین رمان های عصر حاظر عنوان کرد
محمدجوادخان از باالی عينکش به اميرحافظی که تازه از راه رسيده
بود و بی شک حضورش از صدقه سر ماهان بود ، خيره بود.
حضور امير حافظ برای محمدجوادخان انگار جالب تر از موهای کوتاه
شده ماهور بود.
موهايی که من با مسخره بازی کوتاهشان کرده بودم و ماهور تمام
مدت را از آينه به خنده های من لبخند زده بود.
سعی می کردم زياد جلوی چشم های اميرحافظ نباشم.
من و اميرحافظ خودمان تصميم گرفته بوديم تمام شويم.
البته نظر بقيه انگار چيزی متفاوت از نظر ما بود.
نگاه کالفه ام را از لبخند خاص اميرحافظ فراری می دادم و همه
سعيم اين بود که مريم را بابت شوخی هايش سر به نيست نکنم.
ماهور اما تالشش همه اين بود که مرا کمی از آن حال و هوا در
بياورد.
حاال شده است با حرف ، شده است با چشم و ابرو آمدن ، شده است
با پيام های متعدد فرستادن روی گوشيم.
من اما اعصابم ضعيف تر از اين حرف ها بود.
ماهان را شديدا دوست داشتم به قتل برسانم.
اصال حيف نبود خدا ماکان دوست داشتنی مرا برد و اين نمونه
وحشتناک بشری را به جا گذاشت؟
مردک روان پريش لبخند هم می زد.
اين توهمی که گريبان مامان و خيلی ها را بابت روابط حسنه من و
ماهور گرفته بود ، آنقدری برای ماهان گران تمام شده بود که از
رفيقش مايه بگذارد و تا به اينجا بکشاندش.
گوشه ای از پوسته کناری ناخنم را با دندان کشيدم و مريم باز مزه
پراند که:
مريم – اوی اينقدر هل نکن ، نيومده که عقدت کنه.
ماهور با تشر اسم مريم را به لب برد و مريم با خنده ای که از رفتن
مهربان به جان لب هايش بازگشته بود گفت : تو چی ميگی کچل
جون؟در ادامه باهم می خوانیم
ناخودآگاه به اين حرفش خنديدم.
مريم – ببين ماهور کچليت چه به درد بخور بود….خنديد تحفه
خانوم.
ماهور با چشم هايی مهربان تماشايم کرد و گفت : نگران نباش…تو
حرفاتو با اون زدی.
مريم – الکی دختر مردمو از راه به در نکن…آخه بعد عمری يکی
حاضر شده بياد اينو ورش داره…جفتک نزنين به اين بخت از راه
رسيده.
ماهور – شما بری وردل شوهرت بشينی هم به اعصاب من کمی می
کنی هم به چارتا استخون دستم که يهو تو صورتت خرد نشه.
مريم – از مادر زاييده نشده.
ماهور – حاال که می بينی شده…قد و قوارش هم بد نيست.
مريم با خنده ای که از روی لب هايش پاک نمی شد فحشی داد و
راهی پذيرايی شد.
باز هم من ماندم و مردی که سعی می کرد آرام جان باشد.
اما در اين لحظه بيشتر مضحک بود.
با آن لبخندی که مهربان بود و آن موهايی که ديگر خيلی کوتاه
شده بود.
دروغ نمی توانستم بگويم ، مردک خوش تيپ تری شده بود ولی خب
عادت نداشتم به اين قيافه اش.
به حرف آمد و من از نگاه کردن به قيافه جديدش دست برداشتم.
– اميرحافظ خيلی منطقی تر از اين حرفاست که بخواد باز هم تو رو
درگير ماجرای بی سر و ته خواستگاريش کنه.
– اون منطقيه ولی خب نگاه اميدوار مامانم و شمسی جونو کجای
دلم بذارم؟…واال نديده بوديم مادرشوهر از عروسی عروسش خوشحال
بشه.
– مامان دوستت داره…آيندت براش مهمه…عزيزشی…دخترشی.
– ولم کن…خسته شدم…از اين نگرونی که داره آزارم ميده خسته
شدم….تو امتحان کردی…با سما…نشد…نتونستی…فهميدم
نميشه…هرچقدر زور بزنيم ولی دلمون يه جای ديگه باشه نميشه.
اخمی ابروهای پر و مشکی رنگش را به هم نزديکتر کرد.
– شايد چون با آدمای اشتباهی خواستيم امتحانش کنيم نشده….ولی
ميشه…ی روزی ميشه…با آدمای درست…توی موقعيتای درست.
چشم هايم را از چشم هايش دزديدم.
يعنی می شد روزی که باز زنی می آمد و ماهور را از من می گرفت؟
زنی که صاحب قلب ماهور می شد.
ماهوری که ديگر فقط پسردايی نبود.
اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “رمان دریچه از هانیه وطن خواه” لغو پاسخ
دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.